تبليغاتX
°o.O O.o°•Alone^Lovers•°o.O O.o°
°o.O O.o°•Alone^Lovers•°o.O O.o°
در بودنم مینویسم تا در نبودنم به یادم باشی

 


یکی بود یکی نبود یه دختری بود به اسم ماریا،اوهم معصوم و بی گناه به دنيا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رويايی زندگی اش را ملاقات کند، مردی پولدار، خوش تيپ، باهوش که با او در لباس سفيد عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشته باشند، که وقتی بزرگ شدند معروف شوند، و در خانه ای زيبا زندگی کند که از پنجره هايش دريا ديده می شود.

پدر ماريا يک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش يک خياط؛ آنها در شهری در مرکز برزيل زندگی می کردند که فقط يک سينما داشت، يک کاباره و يک بانک؛ ماريا هميشه آرزو داشت بالاخره يک روز شاهزادهء جذاب و دلربايش بی خبر بيايد و بند از پای او بگشايد و آنها، دوتايی با هم از آنجا بروند، آنوقت می توانستند با هم دنيا را فتح کنند روزهايی که ماريا منتظر شاهزادهء دلربايش بود تنها کارش خيال پردازی بود و رويا بافی؛ او اولين بار وقتی يازده سالش بود عاشق شد.

در مسير خانه تا مدرسه، متوجه شده بود که تنها نيست و همسفری دارد. پسری که در همسايگی شان بود در همان شيفت درس می خواند و به مدرسه می رفت. آنها هيچوقت با هم حرف نمی زدند، حتی يک کلمه؛ اما کم کم ماريا ملتفت شد بهترين اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی که خورشيد داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماريا تمام سعی اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بردارد اين ماجرا ماهها و ماهها پشت هم تکرار می شد، ماريا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفريح اش تلويزيون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اينکه آن روزها زودتر بگذرند.

او برخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند، برای همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين می گذشتند. کند تر از آن چيزی که بايد برای يک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بزرگ ها. او فهميد که بلندی روزها دليل ساده ای دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او.

بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد می شود يک مداد به من بدهی؟ ماريا جوابی نداد. راستش را بخواهيد خيلی از اين نزديک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم هايش را تندتر کرد، خيلی ترسیده بود وقتی ديده بود او دارد به طرفش می آيد.

وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جايی که مردم می گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره های سينما و تلويزيون، با کلی ماشين و سينما و کلی کارهای جالب و بامزه برای انجام دادن باقی روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشيد، اما در عین حال چيزی تسلايش می داد، اينکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت.

از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هايی را که بايد به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمی شد.اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعهء بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماريا در حاليکه توی دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و ساير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت.

پسر حتی يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند در طول تعطيلات تمام نشدنی تابستان،ولی به غيبت و نبودن پسر . مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيزی که بيشتر از هر چيز ديگری دوستش داشت...

روز قبل از اينکه سال تحصيلی جديد شروع شود او به تنها کليسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود.

اما اثری از پسر نبود، تمام روزهای آن هفته يکی يکی همراه با زجر سپری می شدند اما از پسر خبری نبود تا اينکه همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جای دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضی چيزها برای هميشه از دست می روند، او همچنين ياد گرفت جايی وجود دارد که به آن می گويند: يه جای خيلی دور! فهميد که دنيا خيلی پهناور است و شهر او خيلی کوچک؛ و اينکه آدم های دوست داشتنی و جذاب هميشه می روند...

او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلی جوان بود. اين جوری بود که او يک روز نگاهی به خيابان های خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزی رد پسرک را دنبال کند... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برای مدتی بسيار غمگين بود و بيهوده سعی می کرد ردی از پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمی دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند. ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلی بزرگ است، عشق خيلی خطرناک است و مريم مقدس که در بهشتی دور سکنی گزيده به دعای بچه ها توجهی نمی کند.
_________________
دوست داشته باش و زندگي كن.

زمان هميشه براي تو نيست.


لينك | نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:8 توسط امین : -_Mag!c_-|

پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم باتمام وجود

داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهیچکس ...

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد می کشید

به خاطر تو ، با یه بغض غمگین بهش گفتم: به خاطرهیچکس ...



ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

به خاطرکسی که به خاطرهیچ زندست


لينك | نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:33 توسط امین : -_Mag!c_-|
.:**.:عشق و دیوانگی:.**:.

در زمانهای بسیار قدیم وقتی که هنوزپای بشربه زمین نرسیده بود

فضیلت ها وتباهی درهمه جا شناور بودند

آنها از بیکاری خسته وکسل تر از همیشه؛ناگهان ذکاوت ایستاد وگفت:

بیایید بازی کنیم! مثلا"قایم باشک !

همه ازاین پیشنهادشاد شدند ودیوانگی فورا فریاد زد:

من چشم می گذارم و از آنجا که هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردنداو چشم بگذارد و او به دنبال آنها بگردد دیوانگی جلوی درختی رفت وچشم هایش را بست وشروع کرد به شمردن:

یک....دو....سه....

همه رفتند تا جایی پنهان شدند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت درمیان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت:زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد؛

و دیوانگی مشغول شمردن بود؛

هفتادونه....هشتاد....هشتادویک....

همه پنهان شدندبه جز عشق که همواره مرددبود ونمی توانست تصمیم بگیرد وجای تعجب هم نیست چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق خیلی مشکل است.

در همین حال شمارش دیوانگی روبه اتمام بود.

نودوهشت....نودونه....

وهنگامی که دیوانگی به عدد صد رسید

عشق پرید و میان یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام؛دارم میام...

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی؛تنبلی اش آمده بود تا در جایی پنهان شود.

ولطافت که بر شاخ ماه آویزان شده بود؛

دروغ ته دریا؛هوس در مرکز زمین،

یکی یکی را پیدا کرد به جز عشق.....

او از یافتن عشق نا امید شده بود که حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:

تو فقط عشق را پیدا کن او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد دوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد.

با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست  جایی را ببیند  او کور شده بود.

دیوانگی گفت: من چه کردم،من چه کردم چگونه می توانم تورادرمان کنم؟

عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرادرمان کنی امااگر می خواهی کاری بکنی،

راهنمای من شو.......

این گونه شد که از آن روز به بد عشق کور شد و دیوانگی همواره در کنار اوست.


By : UxeX2


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:53 توسط احسان : -=WaTeR & FiRe=-|
                      

                              خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی

                             اما وقتی بهار شد یه جوری ازش جدا شی

                             خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

                             بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه

                            خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

                            کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

                           خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

                            ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

                         خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:4 توسط کورش : -!-VampirE-!-|

تو مگه بهم نگفته بودی که به عشق من اسیری

زنده هستی به امیدی که یه روز برام بمیری

من مگه نگفته بودم که تو این دنیا غریبم

جز تو هیچ کسی نمونده تو یکی نده فریبم

تو مگه بهم نگفته بودی سایه سایه پا به پامی

هر جای دنیا که باشم من نباشم تو باهامی

من همونم که چه آسون چشمامو به تو فروختم

لحظه لحظه با تو خندیدم و از اشک تو سوختم


لينك | نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:49 توسط کورش : -!-VampirE-!-|

سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟ هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق… ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيدو ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري…من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هر کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راحتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشدآره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن…لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد …

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باش


لينك | نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:28 توسط امین : -_Mag!c_-|

به یاد قلب شکستم به یاد عهدی که بستم

به یاد رفتن و دوری به یاد لطف و صبوری

به یاد سکوت لبهام به یاد گرمی دستام

به یاد رفتن عشقم به یاد گفتن تشنم

هنوز است که می سوزم ز هجران دوری از تو

به یاد شب های تاریک به یاد غم های باریک

به یاد سردی دستام به یاد آتش لبهام

به یاد لحظه ی خالی به یاد رفتن و دوری

به یاد لبخند لبهات به یاد اشک تو چشمات

هنوز است که می سوزم زهجران دوری زتو

به یاد آن همه خاطرات به یاد طعم اون لبات

به یاد بردن اسمم به یاد قصه ی عشقم

به یاد عکست که اینجاست به یاد عطرت که اینجاست

به یاد وعده ی دیدار به یادت ماندم انتظار

 . . .


لينك | نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:13 توسط کورش : -!-VampirE-!-|

دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس  درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی  چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه ، قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .
 خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه ی دنج کاغذ .
من روزها کار می کنم .  می توانم بروم خط کنار یک جاده ی دورافتاده  و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان .
خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه کردند . و خط دومی زد زیر گریه .
خط اول گفت : نه این امکان ندارد ! حتما یک راهی پیدا می شود.
خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم  و دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید نا امید شد . ما از این صفحه ی کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه ی کاغذ بیرون خزید .
از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد . آنها از دشت گذشتند ... ، از صحراهای سوزان ... ، از کوههای بلند ... ، از دره های عمیق ... ، از دریا ها ... ، از شهرهای شلوغ ...

....سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند . ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب می کنید .
فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم . اگر می شد قوانین طبیعت را نا دیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت .
پزشک گفت :  از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان . سیارات از مدار خارج می شوند ، کرات با هم بر خورد می کنند ، نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم ، جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به کودکی رسدیدند . کودک فقط یک جمله گفت : شما به هم می رسید .
یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود  و نقاشی می کرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم . در آن حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد .
و آن دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت .
و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید .

یاسمن جان اون نقاش خدای من و توست.

امروز من کلاس آمار رو واسه تو اومدم

ولی استاد نذاشت بیام تو کلاس. 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:35 توسط امین : -_Mag!c_-|

شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،
شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،
ولی تو اون رو نمی بینی!


لينك | نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:15 توسط امین : -_Mag!c_-|

امروز دیدمت و تو از من آهنگ عادت 

شادمهر رو ازم گرفتی.فکر میکنم بهترین

موقع بود تا بهت بگم چقدر دوست

دارم.ولی بغض کردم،فکر کنم اینو فهمیدی.

توی اون هوای بارونی من سوار تاکسی

شدم و رفتم.وسط راه تصمیم گرفتم

توی این هوای بارونی پیاده روی کنم

البته فقط با عشقت نه خودت ،

دوست دارم دفعه ی بعد هر دو باشید

یعنی هم عشقت هم خودت.اون دفعه

که تو کنکور دیدمت ،اومدم خونه و باز برات

نوشتم (مثل الان که هنوز خیس خالیم)،می تونی بری پایین ببینی

و تاریخ شو با اون روز مطابقت بدی تا بفهمی

چقدر میخوامت.

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 18:49 توسط امین : -_Mag!c_-|
مثل تو نیستم . . .

مثل تو نیستم که ساده تو رو از یاد ببرم

قصد رفتن بکنم برم و تنهات بزارم

مثل تو نیستم عزیزم که عشق تو باور نکنم

بدون تو بمونمو زندگی رو از سر بگیرم

مثل تو نیستم که ساده عهد مونو بشکنم

یادی نکنم از تو انگاری دوست ندارم

مثل تو نیستم که ساده خاطر تو حک بکنم

برم و با دیگری قصد رفاقت بکنم

مثل تو نیستم دلمو هدیه بدم به هر کسی

یا که فراموش بکنم داشتم یه روزی دلبری

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ؟


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:57 توسط کورش : -!-VampirE-!-|
.:**.:حسودی:.**:.


من به گلای پیرهنت ، به زنجیر دور گردنت

به عطری که میزنی و میپیچه تو شهرتنت

به طرحای انگشترت ، به عکس جلد دفترت

به فکری که شبا میاد میگذره از بالا سرت

به برق دستبند دسات ، به موج ناز مژه هات

به تابلوی نقاشیه اتاق مهربونیات

به خودنویس روی میز ، هرکی پیشت باشه عزیز

خلاصشو برات بگم ...

به همه کس به همه چیز

به دیوارای خونتون ، دخترای همسایتون

به اون پروانه هایی که سر می ذارن رو شونتون

به امضایی که می دی به هر کی توی راه دیدی

به اونی که یه بار ازش آدرسی چیزی پرسیدی

به گلای گلدونتون ، به شمعهای شمعدونتون

به آدمایی که میان یه شب میشن مهمونتون

به گفتن و خندیدنت ، به دیدن و ندیدنت

به مهربونیت با همه ، به عادت بوسیدنت

به نت و ساز و ملودی ،غریبه ، آشنا خودی

به هرکی که ببینم خیلی باهاش خودی شدی

به ساز گیتار خودت ، عینک آخرین مدت

به عکس و به مجسمه ، حتی به عشقی که کمه

به قصه ی ترانه ات که زود بلد میشن همه

به هر کی از راه اومده حرفای رویایی زده

به هرکی که فکر میکنه خواستنتو خوب بلده

به آینه ای که روبروته ، به بغضی که تو گلوته

به اون چیزی که میدونم قشنگ ترین آرزوته من

به زمین و به هوا

به مرده ها به زنده ها

به کوچه و خیابونا

به گلها و پرنده ها

من به تمام آدما چه دور چه نزدیک شما

به اونی که خالقته ، حتی به دستای خدا

به هرچی دوست داری حسودیم میشه

هر جا پا میذاری حسودیم میشه


By : UxeX2


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:40 توسط احسان : -=WaTeR & FiRe=-|

 

بچه ها میگن اسمت یاسمن

هستش.من نمیدوونم.عاشقت شدم

اینارو اینجا میگم چون روم نمیشه

جلو روت بگم .این چند وقته احساس کردم

منو نمیخوای به خاطر همین سوختم.

منم تو دنیا یه خدا داشتم اونم فقط دوسش

داشتم .نه نمازشو می خوندم هم .....!

ولی عشق تو ،تو رو ازم گرفت ولی خدا

رو بهم داد .حالا  . . .


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 17:45 توسط امین : -_Mag!c_-|

 

 

 

نمیدونم دوسم داره ؟

توی برزخم.....

نمی خوام بعدها افسوس

بخورم که چرا به نیمه

پنهان خودم نگفتم

می خوام بهش بگم


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:36 توسط امین : -_Mag!c_-|
.:**.:پنجره:.**:.


روی سکوی کنار پنجره

همه شب جای منه

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

همیشه یار منه

کاغذای خط خطی

از کنار در باز پنجره

می پرن تو ی کوچه

سر حال از اینکه آزاد شدن

نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن

دیگه بیداری شب عادتمه

همدم سکوت تنهایی من

تیک تیک ساعتمه

حالا من موندم و یک دونه ورق

که اونم از اسم تو سیاه میشه

همه چی تو زندگیم

آخرش به پای تو تباه میشه

چشمونم فاصله رو

از پنجره دید می زنه

دلم اسم تو رو

فریاد می زنه

درای پنجره رو تا انتها باز می کنم

تو خیالم با تو پرواز می کنم



By : UxeX2


لينك | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:48 توسط احسان : -=WaTeR & FiRe=-|

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را به خاطره اندیشیدن به تو دوست دارم

من زندگی را در عشق

عشق را در قلب

و قلب را به خاطره اینکه آشیانه توست دوست دارم

من اندوه را در اشک

اشک را در چشم

وچشم را به خاطره دیدن روی تو دوست دارم

من عشق را درسکوت

سکوت را در تنهایی

تنهایی را به خاطره تپیدن قلب

تپیدن قلب را برای تو دوست دارم  


لينك | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:51 توسط امین : -_Mag!c_-|
.:**.:دلم گرفته:.**:.


دلم  گرفته آسمون نمی تونم  گریه  کنم


    شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم


 انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده


اخ ! ! داره   باورم  میشه خنده  به ما  نیومده


 دلم  گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو  روزگا ر  بی  کسی  یه عمر  که در به درم

 حتی صدای نفسم  میگه که توی قفسم


من  واسه اتیش  زدن یه کوره راه شب بسم


 دلم گرفته اسمون یه کم منو حوصله کن


نگو  که از این روزگار  یه خرده کمتر  گله کن


منو به بازی  میگیره  عقربه های  ساعتم


برگه  تقویم  می کنه  لحظه به لحظه   لعنتم


آهای  زمین !  !!  یه  لحظه  تو  نفس  نزن


نچرخ  تا  آروم  بگیره  یه  آدم  شکسته  تن!!


By : UxeX2

لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:40 توسط احسان : -=WaTeR & FiRe=-|

تا حالا می دونستی love  از چهکلماتی ساخته شده؟

L ake of sorrow                                           

O cean of tears                                           

V alley of death                                          

E nd of life


لينك | نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:40 توسط کورش : -!-VampirE-!-|
.:**.:اگه تو مال من بودی:.**:.

اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع می کرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع می کرد


اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید

مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید

اگه تو مال من بودی همه خبردار می شدن

ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن


اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز میزدیم

پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم

اگه تو مال من بودی انقد غریب نمی شدم

من چی می خواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم

اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود

دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود

اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت

تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت

اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد

قصه ی عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت می شد

اگه تو مال من بودی می بردمت یه جای دور

یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور

اگه تو مال من بودی ‌ می ذاشتمت روی چشام

بارون می خواستی می بارید ، ابر سفید گریه هام

اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمی ریخت

شمعی که پروانه داره ، اشک غم انگیز نمی ریخت

اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت

آدما دارا می شدن ، دنیا دیگه فقیر نداشت

اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی

پس می رم و می کشمت پیش خودم تو نقاشی

By : UxeX2

لينك | نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:37 توسط احسان : -=WaTeR & FiRe=-|
ّناله های عاشقانه . . .

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه

اي نگاهم از تو روشن  به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم  لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي


لينك | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 19:58 توسط کورش : -!-VampirE-!-|
.:**.: عشق پاک و زیبا :.**:.

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا


By : UxeX2


لينك | نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:10 توسط احسان : -=WaTeR & FiRe=-|